تبليغاتX
زیبا ترین انتظار
entezar1163.blogfa.com خبر آمد خبری در راه است

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

برید باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری ِ تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

***

به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:47  توسط محمدهانی | 

هر می خواهد دل تنگت بگو ...

بوي محرمش مياد  خيمه و پرچمش مياد


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:4  توسط محمدهانی | 
بد جوری عرق کرده بود،دوتا لپاش شده بود عین لبو،دبیر آروم،آروم به سمتش می اومد. تو دلش گفت الان که ورقم پاره بشه، پس بهتره هر چه زودتر بلند شم و معذرت خواهی کنم،تا سایه دبیر و جلوش دید،شروع کرد به عجز وناله ومعذزت خواهی .دبیر که از کارش خیلی تعجب کرده بود گفت:فلانی مادرت زنگ زد گفت بعد از امتحان برو خونه مادربزرگت در همین زمان بود که صدا ی خنده تمام سالن رو پر کرده بود
+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 3:2  توسط محمدهانی | 
گل نرگس!مهدی جان نمی دانم کجایی و در کدامین سو رو به پرودگارت به سجده گذارده ای.
نمی دانم کدامین خاک افتخار بوسه زدن بر پایت را دارد .
ای عزیز زهرا! تا کی چشم انتظار تو باشیم،سخت است انتظار. بیا مهدی جان، بیا که چند صباحی است دل را برای آمدنت خانه تکانی کردیم و دیدگانمان را برای آمدنت شستشو داده ایم.
ای حجت خدا بیا تا جانمان را برای وصالت قربانی کنیم، تویی ارزوی ما و آرزوی مشتاقانی که آرزومند تواند. 
به اميد آن روز كه بيايي
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 15:14  توسط محمدهانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پیام مدیر وبلاگ
(محمدهانی)
سلام به همتون خوش آمد میگم
راستی
باعضو شدن تو خبرنامه به ما کمک کنید که بتونیم خبر بروز شدن وبلاگمون و راحت تر به اطلاع شما برسونیم
لطفا دل ما رو نشکونید

پیوندهای روزانه
همراه با آفتاب
گمشده
باران
خدا را بسيار ياد كنيد شايد رستگار شويد
برای تازه شدن دیر نیست
کمیل جون
اندیشه ها(محبوبه)
لیا
من خودمم
آرایشگر
حرفهای درگوشی دکتر
درعمق خاطراتم(زینب)
زمزمه های من(خانوم رویا)
وبلاگ تخصصي موبايل manix
حرفهای جوانی(مرتضی)
فدک رازنهفته زهرا(س)
رقص مرگ(هدیه..........)
عشق جاوید
بی خیال(پگاه)
غديرسبز
مهرآوه
ماه آسموني(آينازخانوم)
عکس های خودمونی (وبلاگ عکسام)
دبیرستان نمونه دولتی فرهنگ بابل(سبحان)
دل نوشته های من(آقارضاهمکلاسی)
کیان
بچه های هنرستان(بابل)
انجمن نمایش شهرستان بابل
پرستو های عاشق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM