![]() |
![]() |
|
| entezar1163.blogfa.com خبر آمد خبری در راه است |
|
عشق بازی...
حالم بد گرفته بود، انگارهیچی برام مهم نبود،آخه یکسال دیگه باید صبر میکردم ،خودم به کنار، آخه جواب این دل و چی میدادم به کمک خدا تونستم این یه سال. یه طوری دلم ودست بسر کنم ،حالا دو هفته مونده بود که من به معشوقم برسم ،خدا هم دستش درد نکنه ،یه هدیه ای بهم داد تا شاید یکم قدر این عشق بازی رو بدونم.این روزا سپری شد و من تونستم به محل قرارم برسم ،خاک ها انتظار ورودم را میکشیدند،دیگر چشمام از امور دنیوی خالی شده بود. عشق های زمینی برام مثل یه بازی بود،تو همین حال و هوا بودم که دیدم دو تا پسر روی خاکی سجده کرده و ازش التماس میکنند، تازه به خودم اومدم که چقدر بیچاره ام ،تا چشمامو بهم زدم. دیدم تو یه شهری هستم که دیگه هیچ خبری از اون خاکها نبود ،لجن ها خودشون و به جای این معشو قا جا زده بودند،شهر بوی بدی داشت انگار که هیچ کس خوبی رو دوست نداشت،توی این شهر رسم بود که به خاک ها فحش بدن آخه مگه اونا چیکار کردند به جز اینکه خودشون و فدای مردم این شهر کردند،آخه اونا جرمشون چی بود شما بگید؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:3 توسط محمدهانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پیام مدیر وبلاگ
(محمدهانی) سلام به همتون خوش آمد میگم راستی باعضو شدن تو خبرنامه به ما کمک کنید که بتونیم خبر بروز شدن وبلاگمون و راحت تر به اطلاع شما برسونیم لطفا دل ما رو نشکونید |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|