![]() |
![]() |
|
| entezar1163.blogfa.com خبر آمد خبری در راه است |
|
داشت دستم را قلقلک می داد. به قلم نگاه کردم!بی اختیار به حرکت درآمد ودر جست وجوی گلواژه های برای نوشتن بود. خواستم اعتراض کنم که با نگاهی معصومانه مرا قانع کرد تا مانع اش نشوم با دقت به کاغذ نگاه کردم،اما او ننوشت.اوچهره ای را ترسیم کرده که چشمانم عاجز به دیدن آن بودند. تصویر به مانند ماهی درنیمه ماه درخشنده وزیبا بود. با دیدن این چهره گویی بهاری در دلم شکفت و دیو زمستان از دلم بار سفربست.انگار که درتاریکی دلم چشمه ای از نور جوشید. در همین حال وهوا بودم که تر شدن دستم را حس کردم،آری این اشک های بی ریای قلمم بود.ازاوپرسیدم این ماه تابان ازآن کیست؟ او با همان چشمهای بارانی برایم گفت: حق داری اورا نشناسی آنقدر به این دنیای فانی دلبسته شده ای که در اوج دیدن هیچ نمی بینی.این مرد همان کسی است که تورا به قدر مهر مادری نسبت به نوزادش دوست میدارد. باید هم اورا نشناسی زیرا هیچ وقت قطره ای آب زلال در دریایی ازلجن پدیدار نمی شود. سکوت کردم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:16 توسط محمدهانی |
|
|
به نام خدا قبل از هر چیز ممنونم از این همه لطف نمیدونم شاید واقعا شایسته این همه نبودم. واقعا ممنون و اما میرسیم سر وقت نوشته های واقعا زیبای بچه ها در ضمن میتونید باکلیک کرن به روی اسم این عزیزان به وبلاگشون هم یه سری بزنید نگین:دل بدنیا مسپار هیچ ندارد اعتبار
رضا:دلتنگى باز هم حضور سنگینش را تحمیلم میکند.
خویشتن فراموش شده:خلاصه و لبّ اخلاق در دو كلمه است : مرنج و مرنجان .
دوعاشق:مجالی نیست، نازنین مهرآوه:در اين هنگامه چون پاي شرابي كهنه در كار است
برخي ميگويند كه شكست مانند يك زباله سمي است.من شكست را به عنوان زباله ي سمي نميشناسم ، ي شما را بارور وآن را براي پرورش بذرهاي موفقيت آماده كنند
نگار:ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.....دل هيچ کسي رو نشکن.
افشین:ای ایران ای خاک خفته در خون من
الهام:سلام دوست من.
حمید رضا:از خدا میخوام تا اون چیزی رو که به صلاح دنیا و عاقبتت هست برات پیش بیاد سبحان:تنها برات آرزوی موفقیت میکنم!
آیناز:پنجره با یاد تو شب زنده داری می کند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:43 توسط محمدهانی |
|
|
به نام خدا سلام ، راستیتش اصلا قصد ندارم زیاد بنویسم ،چون هم خودم خیلی وقت ندارم و هم میدونم که از صبر شما خارج هست که زیاد بنویسم پس یکسره میرم سر اصل مطلب:
نمیدونم شاید بعضی از شما متوجه شده باشید که من محصلم و امسال هم بدلیل امتحان نهایی که خیلی تو کنکور مهمه نمیتون زیاد بیام سر سیستم برای همین گفتم شاید بهترین راه کمک خواستن از شما دوستان باشه،حالا چه جوری؟! من گفتم یه پست آزاد بزارم: یعنی همه بچه ها توش شرکت داشته باشند پس هر کسی که دوست داره به من کمک کنه میتونه یه جمله کوتاه ویا یه متن تو قسمت نظر های همین پست برام یادگاری بزاره مطمئن باشید که مطلبتون هر چی باشه برام خیلی ارزش داره پس شروع کنید
در ضمن اگه اجازه میدید نظر هارو نشون ندم برای ....
یاعلی |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:47 توسط محمدهانی |
|
|
در روز 5 اسفند سال 1284 شمسي، در محله قديمي خيابان در شهر تبريز، فرزند مشهدي جعفر و آسيه خانم يعني رسول چشم به جهان گشود. آسيه خانم يکي از گريه کنان روضه امام حسين (ع)، با عشق و محبتي که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولي بازيهاي روزگار از رسول، جواني خلافکار و لاابالي بارآورد. بعد از سنين بيست و چهار پنج سالگي، رسول شهر و ديار خود را رها کرد و به تهران آمد. از آنجايي که رسول آذري زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت يافت. يکي از شبهاي دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستي که خورده بود با آب کشيدن به خيال خود پاک کرد چرا که باز مي خواست به همان هيأتي برود که شبهاي گذشته نيز در آن شرکت داشت. ولي اين بار گويا فرق مي کرد. پچ پچ مسئولان هيأت که با نيم نگاهي او را زير نظر داشتند برايش ناخوشايند بود. رسول يکي از قلدرهاي شروري بود که حتي مأموران کلانتريهاي تهران از اينکه بخواهند با او برخورد جدي داشته باشند بيم و هراس داشتند. مي شود گفت که رسول از انجام هيچ گناهي مضايقه نکرده بود و اين به زعم هيأتي ها که او در مجلسشان بود، گران تمام مي شد. بالاخره يکي از ميان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول، از او با لحني تند خواست که ازمجلس بيرون رود. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتي به حرفهاي او گوش مي داد. خيلي ناراحت و عصباني شد ولي چيزي نمي گفت. همه جا را سکوت فراگرفته بود. به گمان بعضي ها و طبق عادت رسول مي بايست دعوايي راه مي افتاد اما او بدون هيچ شکايتي و با دلي شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوي خانه حرکت کرد. هرچند رسول آدمي بسيار قلدر و شرور بود ولي اعتقادش به آقاامام حسين (ع) به اندازه اي بود که به او اجازه نمي داد تا از خادمان حسيني (ع) کينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا کند. آن شب نيز مثل شبهاي ديگر گذشت. صبح خيلي زود بود و هنوز شهر هياهوي روزانه خود را شروع نکرده بود که در يکي از خانه ها باز شد و مردي بيرون آمد. از حالتش پيدا بود که براي انجام امري عادي و روزمره نمي رود. او به سوي خانه رسول ترک مي رفت. به جلوي درخانه رسيد و شروع به در زدن کرد. رسول با شنيدن صداي در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد. پشت در کسي را مي ديد که به طور ناخودآگاه نمي توانست از او راضي باشد، بله، حاج اکبر ناظم مسئول هيأت ديشبي بود. همان هيأتي که رسول ديگر حق نداشت به آنجا برود. اما برخورد گرم و صميمي حاج اکبر حکايت از چيز دگيري داشت. بعد از کلي معذرت خواهي، از رسول خواست تا در شبهاي آينده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم ديگر بيش از اين نمي خواست توضيح دهد ولي اصرار رسول پرده از رازي عجيب برداشت.
مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب ديده بود که در شبي تاريک در صحراي کربلاست. او تصميم مي گيرد که به طرف خيمه هاي امام حسين (ع) برود ولي متوجه مي شود که سگي در حال پاسباني از آنجاست و به هيچ کس اجازه نزديک شدن به آن خيمه ها را نمي دهد. ناظم زماني که مي خواهد به آنجا نزديکتر شود، سگ به او حمله مي کند. وقتي که مي خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره اي عجيب مي شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود. مسئول پاسباني از خيمه ها ي امام حسين (ع) را رسول ترک برعهده داشت. اين همان چيزي بود که در رسول انقلابي عظيم ايجاد کرد و به يکباره از رسول ترک، حربن يزيد رياحي ديگري ساخت. بله، رسول به يکباره اسير زلف يار شده بود و ديگر هر چه بر زبان مي آورد شهد و شکري سوزان بود؛ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند او از آن روز به بعد يکي از شيداترين و دلسوخته ترين دلداده ها و ارادتمندان به امام حسين (ع) مي شود به گونه اي که هر سخني که از او درباره آقا بيرون مي آمد، هر شنونده اي را گريان و منقلب مي ساخت و از اين رو به حاج رسول ديوانه شهرت يافت و داستانهاي شگفت انگيزي از او نقل مي شود که ارادت او را به اين خاندان عزيز اثبات مي کند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:45 توسط محمدهانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پیام مدیر وبلاگ
(محمدهانی) سلام به همتون خوش آمد میگم راستی باعضو شدن تو خبرنامه به ما کمک کنید که بتونیم خبر بروز شدن وبلاگمون و راحت تر به اطلاع شما برسونیم لطفا دل ما رو نشکونید |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|